فصل سال 1972 به بعد

به هر حال، بتهوون به تجربیاتی که در وین انتظار آن را داشت، دست نیافت. هایدن دیگر جـوان نبـود و مشغله های بسیـار دیگـری هم داشت که موجب بی تفـاوتی اش به شـاگرد نابغه اش می شد. در سـال 1973، بتهـوون سرخورده و ناکام مجبـور بـود برای ادامه مطالعاتـش سراغ موسیقی دان های کم شهرت تری برود. سال بعد، دعوت و میزبانی پرنس را پذیرفت که البته اقامت وی در آنجا زیاد طول نکشید، چرا که بتهوون جوّ کاخ پرنس را مخالف روحیات خود یافت. او تکنون برای حمـایت مالـی از خویــش می بایست به تدریـس موسیقی به هنـرجویـانی از اقشــار مختلف می پرداخت.

ضربه بزرگی که در سال 1794 خورد خصوصی تر بود: بتهوون کم کم متوجه شد که مشکل شنوایی دارد. در آن هنگام او 24 سال داشت. در 1795، مشکل دیگری بر نگرانی اش افزود: بتهوون اولین کنسرت بزرگش را در وین داد، کنسرتو شماره 2، اجرایی برای پیانو و ارکستر. قطعه ای بدیع و نو بود، قطعه خیره کننده ای که مردم را به این فکر واداشت که بتهوون منظر و دید فیلسوفانه تری را وارد موسیقی می کند. ولی وینی ها که عادت به موسیقی و سرگرمی های شاد داشتند، جایگاه های خود را با جدیت رزرو کرده بودند.

بتهوون به اجرای کنسرت در شهرهای دیگری چون نورنبرگ[a10] ، برلین[a11] ، درسدن[a12] ، و پراگ[a13] ادامه داد. اگرچه این کنسرت ها با موفقیت بسیاری همراه بود، اما در یکی از این کنسرت ها در نهایت ترس فهمید که مشکل شنوایی اش بدتر شده است. او کم کم صدایی شبیه به شر شر آبشار در گوشش شروع شد. و او همیشه نمی توانست حرف ها و صحبت ها را به روشنی بفهمد. او در ابتدا موضوع را مخفی نگه داشت. ولی در طول چند سال بعد (1800 – 1797)، وضعیت به صورت فاجعه درآمد: او تقربیاً شنوایی اش را به طور کامل از دست داد. در سال 1801 تصمیم گرفت با یکی از دوستان صمیمی اش موضوع را به طور محرمانه در میان بگذارد و طی نامه ای برایش نوشت: «عضو بسیار حیاتی بدنم (شنوایی ام) به شدت صدمه دیده و روز به روز به شدت بدتر می شود و این موضوع مرا بی نهایت مضطرب ساخته است. نمی دانم که آیا دیگر بهبودی پیدا خواهم کرد یا نه.»

کلاس آموزش گیتار

او برای پزشک اش نیز نوشت: «در طی دو سال گذشته، از اجتماع و مردم دوری کردم – من نمی توانم به مردم بگویم که کر شده ام. خیلی وحشتناک است.» در 1802، پزشک معالج او به وی توصیه کرد تا تابستان را برای استراحت استعلاجی در روستای حومه شهر بگذراند. ولی آن تابستان، تابستانی پر از ﻳﺄس و ناامیدی بود. بتهوون نامه ای به برادرانش نوشت مشروط بر آن که بعد از مرگش آن را بخوانند که خود به نوعی وصیت نامه وی بود. در آن زمان، او 32 سال داشت. در یکی از مدارک به دست آمده در میان چیزهای دیگر، گفته: «می خواهم به زندگی ام پایان بدهم، ولی موسیقی مانع از این کار می شود. در تمام این مدت، هرگز رنگ خوشی را ندیدم. از زمانی که در جمع دیگران بودن، با دوستان حرف زدن، و شنیدن و شنیده شدن برایم امری غیر ممکن شد، طور زندگی می کنم که انگار در تبعید به سر می برم. احساس می کنم موجود بیچاره ای هستم.»

همان سال، ﻳﺄس دیگری به زندگی بتهوون افزوده شد. زن مورد علاقه او، گوییلیتا گوییچیاردی[a14] که گفته می شود زنی سبک سر و خودسر بوده است، پس از دو سال خویشی، او را رها کرد؛ ﻳﺄسی که با بیماری اش درآمیخت و زندگی اش را به بدترین بحران ممکن کشاند. بتهوون به فکر خودکشی افتاد. او نمی دانست که زمانی فصل بد زندگی اش جای خود را به فصلی خوب خواهد داد.

عرصه موسیقی هم که تنها تسلی اش به شمار می رفت، اوضاع چندان بهتری نداشت. در 1805، تنها ملودرام بتهوون با نام فیدلیو[a15] اجرا گردید. اگر چه این اثر بعدها یک شاهکار شناخته شد، در آغازین روزهای پس از تولید با شکستی کلی مواجه شد که پس از سه روز اجرا تعطیل گردید. این شکست سال بعد هم تکرار شد. فیدلیو بار دیگر به شکل جدیدی به اجرا درآمد، ولی فقط دوبار اجرا شد و سالن نمایش تقریباً خالی و درآمد حاصل از آن نیز ناچیز بود.

بین سال های 1807 تا 1809 اوضاع بدتر هم شد.بتهوون شکست عشقی دیگری را تجربه کرد. او عاشق زن جوان مجارستانی از یک خانواده اشرافی به اسم تِرِزا وُن برونشویک[a16] شد. آن ها با هم نامزد شدند، ولی مادر دختر مخالفت کرد و اجازه نداد همدیگر را ببینند. و به این ترتیب نامزدی آنها به هم خورد.

بتهوون دچار بحران مالی نیز شد. در 1808، تصمیم گرفت وین را برک کند و به کاسل[a17] برود و در آنجا رهبری گروه کُر را بپذیرد. ولی چند تن از دوستانش پا در میانی کردند و او را یاری کردند تا از کمک هزینه دولتی بهرمند گردد و بدین ترتیب در وین ماند. در 1809، وضعیت بدتر شد: ارتش ناﭘﻠﺌﻮن شهر وین را پس از چنان حمله سهمگینی به تصرف خود درآورد که شهر دچار اختلال و تشنج شد. اعضای دربار سلطنتی و همه نجیب زادگان شهر را ترک کردند در حالی که خیابان ها و خانه های شهر در هرج و مرج و آشفتگی فرو رفته بود.

بتهوون پناهگاهی پیدا کرد، گوش های دردمندش را با بالش پوشاند تا از صـدای کر کننده توپ ها در امان باشد. زندگی معمولی در وین دچار ایست و وقفه شده بود. ارز رایج بی ارزش شد، قیمت ها بالا رفتند و تورم بیداد می کرد. کمک هزینه زندگی بتهوون تقریباً خشکید و حتی اغلب پول کافی برای غذا نداشت. در همان زمان از درد کشنده شکم رنج می برد. با لباس هایی مندرس، بیمار و قامتی خمیده در مراسم تدفین معلم قدیمی اش هایدن شرکت کرد؛ مراسمی با همراهی گارد اشغالگر سربازان ارتش فرانسه.

ولی بالاخره در نقطه ای از سال 1809، این فصل بد برای بتهوون پایان یافت.

کلاس آموزش پیانو

برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
فهرست
Call Now Buttonتماس سریع